X
تبلیغات
آرشیو مسکالین
گاهی واقع ، گاهی تخیل،گاهی هیچکدام( آرشیو)

پست های جدید رو می تونید توی این آدرس بخونید

www.monti2.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 20:4  توسط علی مونتی  | 

 


 

ديگه وقتي كه  18 سالم  شد، سركشي و ناسازگاريم  به اوج خودش رسوندم . خانواده م به هيچ وجه پذيراي من نبودن. مامانم چپ مي رفت ، راست مي رفت و ناله نفرين مي كرد  كه  ايشالله به زمين گرم بخورم  و بابام  اميدوار بود برم  خدمت سربازي تا  اين نسناسيم  شايد اونجا كمي تقليل پيدا كنه و بلكه اونجا آدم شم!هر وقت درس نمي خوندم ، هر وقت نصفه شب مست و لا يعقل مي اومدم خونه ، يا دائما مچ منو سر داف بازي مي گرفتن٬  بعد از كلي فحش و سر كوفت مامانم مي گفت صبر كن بري خدمت اونجا وقتي كه دادن توالت ها رو شستي و پوستت رو كندن ، درست ميشي. من هم مي گفتم خدااااافظ بابا ! بچه گول مي زني ! اصلا توي پادگان كه از اين كارا به ما نمي دن! اصلا اونجا پرسنلي هست كه اين كارهاي نظافت دستشويي انجام ميدن و مگه شهر هرته!

بالاخره وقت خدمت رفتن فرا رسيد و رفتم دفترچه گرفتم و آموزشي افتادم  پادگان نيروي انتظامي  مالك اشتر اراك واقع در جاده خمين

معمولا سه روز اول آموزشي  واسه اينكه زهر چشم بگيرن  جهنمه و يه كاري مي كنن كه آدم با خودش بگه گه خوردم اومدم خدمت و بعد يواش يواش آسون تر مي گيرن.

اول ما رو تقسيم كردن گردان كربلا گروهان دوم  . بعدش استحقاقي ها رو كه لباس و پوتين و واکس و شورت صابون و ملافه و اينجور چيزها بود رو دادن. بعدش هم ما رو مثل اين اسير هاي عراقي با بشين پا شو و كلاغ پر ما رو بردن آسايشگاه .

دو نفر رو به عنوان  ارشد آسايشگاه انتخاب كردن  ، دو  نفر رو مسئول غذا ، دو نفر رو مسئول نظافت آسايشگاه و كوريدور و 4 نفر رو هم مسئول نظافت دستشويي ها كه من، اولين نفري بودم كه به عنوان مسئول نظافت دستشويي انتخاب شدم. الله اكبر! امداد غيبي رو ديديد! همونطوري كه مامانم نفرين كرده بود، شد و من شدم نظافتچي دستشويي اونم سه ماه تمام يك نوبت ظهر و يك نوبت هم شب.

خب عزيزان تا اينجاي پست پاستوريزه بود ولي از اين به بعدش اون عزيزاني كه ضعف مزاج دارن و اعصابشون ضعيفه توصيه مي كنم كه بعدش رو نخونن كه ما هم در پايان تعريف اين ماجرا فحش خور نشيم

خوب بستين اين صفحه رو ؟ مي خوام بقيه ش رو تعريف كنم ها!

آره داشتم مي گفتم جونم براي اون مخاطبين عزيز دل و جيگردار و مشتي بگه كه 4  نفر بوديم و  فرچه هاي  درب و داغون و حدود 30 تا مستراب كه توي كاسه ش  72 دو ملت ريده بودن و با اون غذا ها ي ناجور پادگان و شرايط سخت و 100 نفر سرباز آشخور و معده هايي   كه سه كار مي كرد و هارموني گه و ملودي تر!  بايد كاسه ها رو برق مي نداختيم و با كمبود امكانات در مواقع اضطراري گرفتگي يا چسبيدن يه تيكه پوست گوجه فرنگي يا نخود هضم نشده سمج كه با  آب  خالي نميرفت ، دست و پنجه نرم مي كرديم .

يه بار زد و يكي از چاه توالت ها گرفت و هر كاري كرديم باز نشد. با چوب زديم بلكه اون چيزي كه توي چاهك گير كرده بره ، نشد. رفتيم از دفتر گروهان چنته گرفتيم نشد، ديناميت كار گذاشتيم نشد! لامصب انگار يكي بتون ريده بود توش. خلاصه سرگروهبان اومد و داد زد منتخبي ي ي ي !

عين roadraner   حاضر شدم و خبر دار  پاچسبوندم و احترام نظامي گذاشتم  و داد زدم: بله سر گروهبان!!!

-          اين چاه چرا گرفته احمق!!؟

-          نمي دونم سرگروهبان! هر كاري كرديم باز نشد سرگروهبان! مثل اينكه از چاه مركزي اختلال وارد شده سر گروهبان !

-          خفه شو چرا  واژن واژه مي گي ( در اين قسمت مولف فحش رو سانسور كرده و معادلش را گذاشته )

پس چرا بقيه چاه توالت ها نگرفته؟؟!!... يا يه كاري مي كني باز بشه يا مجبوري دستت رو بكني توي چاه توالت و بگردي ببيني چي گير كرده و گرنه دور پادگان سينه خيز مي برمت!!!

-          بله سرگروهبان . چشم سر گروهبان( شتلق پوتينم رو زدم  به هم ،عقب گرد كردم و به سمت معبر گرفته شده قدم رو رفتم )

يه يك ساعتي تيم چهارنفره ما با اين گره كور سركله زد و باز نشد . بعدش قرعه كشي كرديم كه كي دستش رو بكنه توي چاه و باز امداد غيبي رسيد و قرعه به نام من افتاد و آستين دستم رو بالا زدم و دست كردم و يه دونه شيشه سس مهرام بيرون آوردم. نا گفته نماند كه ناخون هام بلند بود و زيرش از پی پی  پر شد . البته حسابي دستمو آب صابون كردم و لي باز امداد غيبي به سراغم اومد و زد و فرداش  قاشقم رو گم كردم و تا  مرخصي ميان دوره مجبور شدم با دست غذا بخورم. و هرچي فكر كردم يادم نيومد كه با كدوم دستم اون شيشه سس  رو در آوردم كه لا اقل با اون يكي دست غذا بخورم!!!


برچسب‌ها: طنز مسکالین
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 12:39  توسط علی مونتی  | 

 

 

 

خدا مي دونه چند رمان نيمه كاره يا نا نوشته توي ذهن باقي مونده كه شب ها بي خوابم مي كنه.

 به خاطر اين كه موسيقي ياد بگيرم، بهاي سنگيني از لحاظ مادي و معنوي پرداختم . چقدر خونه نشين شدم و تمرين كردم. گاهي احساس خستگي كردم، گاهي نااميد شدم و سرخورده ولي باز ادامه دادم . هنوز به جايي نرسيدم و هنرجويي بيش نيستم ولي هنر باعث شد كه زندگيم رو بفهمم.  شنيدين ميگن اگه دوتا زبان بلد باشي انگار دو نفري. با زبان هنر حرف زدن كثرت شما رو مي تونه هزار يا ميليون بكنه. محدوده  حركتي تون رو مي تونه بدون مرز كنه و مثل آدم هاي دوربرتون روزمرگي با ترس و استرس هاي هميشگي رو نداشته باشين. حتي اگه يك مشق يا تمرين يا اتود  از هنري كه دارين ياد ميگيرين  رو هر روز بارها و بارها تكرار كنين همون ها بعد ها كليدي مي سازن   براي فهم زندگي و يه جا قفل اسرار باز ميشه و شما با حقيقت واقع تماس بيواسطه پيدا مي كنيد و شجاع مي شيد!  .هنر آدم هاي عجيب و غريبي رو توي زندگي شما باز مي كنه كه حرف هاي عجيب غريب مي زنن و شما رو به يك آگاهي ناگهاني مي رسونن . دوستاي باحالي پيدا مي كنين كه توي استديو يا تمرين هاي هفتگي، يك  حس مشترك سرشار از لذتي رو با هم به  ناخوداگاه جمعيتون مي رسونيد و به يك وحدت و يگانگي  غير قابل توصيفي مي رسيد و هم گروهي هات مثل اعضاي خانوادت مي بينيدشون.

من دست فروشي كردم، پيك موتوري بودم ،... خيلي كارهاي هچل هفت انجام دادم و سواد درست حسابي هم ندارم اما هنر دست منو گرفت و كشيد بالا و بهم حس ها و تجربه هاي ناب داد و منو بيشتر كرد

شماهايي كه سازي خريديد و انداختيد گوشه خونه داره خاك مي خوره يا بوم هاتون  و قلم و براش هاتون كنج اتاقتون بلا استفاده ست يا رشته اي رو دنبال مي كردين و حالا نيمه كاره  ول كرديد ، بدانيد و آگاه باشيد كه گنجي داريد كه لحظه هاي بي حاصل داره به يغما مي بردش و يه روزي به يه سني مي رسيد كه از كار افتاده شديد ونشستيد به كل زندگيتون نگاه ميكنيد و حس مي كنيد كه از كارهايي كه طول اين مدت انجام داديد  ، راضي نيستيد و به يك پوچي تلخي مي رسيد و اينكه هيچ اثري از شما نيست كه بعد از اينكه مرديد باقي بمونه و ياد شما رو جاودانه كنه و مردم( يا حداقل دورو بري هاتون ) ازتون به بزرگي ياد كنن. پس همين حالا دست به كار شيد و نذاريد ثروت نهفته ي درونتون توي  سينه دفن بمونه....

 

پ ن : ادامه مطلب هم داریم


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: روز نوشت مسکالین
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 12:38  توسط علی مونتی  | 

 

موهامو با ماشين شماره 4 از ته زدم. ريش هاي بلند تيغ تيغي يه چي شبيه ژان وارژان . زير چشمام گود رفته . آب دماغم رو هم هر 30 ثانيه يه بار  پر پيمون مي كشم بالا .

  دكتر پوشيدن هر گونه شلوار لي تنگ و شورت تنگ رو برام ممنوع كرده و گفته اگه از اينا پوشيدي ديگه پيش من نيا ! و حالا  شورت  مامان دوز پامه  ، زمينه زرد با گلهاي ريز و درشت صورتي و بنفش   ، اينا  پارچه هاي ضايعاتي كارخونه ي حاجيه كه تو خونه ي ما   اول رو تختي يا يا رو مبلي ميشه . بعد  از يه زماني  تبديل ميشه به  شورت ،بعد از يه زماني قاب دستمال يا دم كني و آخر سرم ميشه نخ دندون ! روش هم يه شلوار مدل زرنگي  شيش جيب گشاد پوشيدم  كه از دوروبرش لبه هاي كش شورت زده بيرون و رو سرم هم از اين كلاه بافتني ديوسي ها . قيافم شده عين اين ساقي هاي ميدون گمرك!

به خاطر شكوفايي اقتصادي اين مملكت  شركتي كه توش كار ميكنم تعديل نيرو كرده و به من سه روز مرخصي اجباري دادن تا بعد بيام و تكليفم رو كه به احتمال زياد تسويه حسابه ، روشن كنن.

بتركي شانس كاش تا شب عيد نگهم دارن و من به بتونم موسيقي رو ادامه بدم.كاش يه جور تامين باشم تا اين كليپ و آلبوممون  در بياد و بعد بندازنم بيرون....

با اين تريپ و قيافه زاقارت دارم زير بارون حيرون  قدم مي زنم و با خودم فكر مي كنم   و پاچه شلوارم خيس و گلي شده ،از راه رفتن زياد.

بهم زنگ ميزنه. با بي ميلي جوابش رو مي دم . هر چي مي پرسه جواب سر بالا مي دم تا زودتر قطع كنه. اصرار مي كنه برم پيشش. حوصله ندارم . مي پيچونمش ولي باز پافشاري ميكنه وآخر سر راهمو كج مي كنم و مي رم پيشش.

به دستام نگاه مي كنم . زير ناخونام سياه سياهه و انگاري  كپك زده .با اين استيل كه  به قول بچه ها گفتني شده عين ملامين ، برم پيشش  از چشمش مي افتم و حتما يه چيزي بهم مي گه و مسخرم مي كنه . ولي ديگه چي برام مهمه كه اين يكي باشه. عين اين كتك خورده ها ، شل و ول و آويزون مي رسم درخونشون . زنگ مي زنم و در باز ميشه و ميرم تو و مي بينم به به چه شود!!! چقدر حسابي به خودش رسيده  وخوشگل شده. جلوي موها wave  كرده و...

هر چقدر من زابيلم اون برعكسش خوشگل بود ، خوشگل تر شده لاكردار! ياد كارتون ديو و دلبر مي افتم .

منتظرم كه تيكه رو بهم بندازه و به سيسم ( سيستمم ) بخنده.آروم مياد جلو بغلم مي كنه ( هم قد منه نمي خواد روي پنجه پاش واسته ) . دست مي كشه رو كله ي مخمليم و با مهربوني مي گه :

پا برهنه تا كجا دويده اي

كه اين همه گل شكفته است

 

اونجاست كه از ذوقم درست مثل خري ميشم كه تيتاپ رو تو كمپوت تيليت كرده باشن بدن بخوره . مگه كسي ديگه حريف اين اعتماد به نفس به اوج رسيده من ميشه!!!

وای خدا چه حالی داد!


برچسب‌ها: عاشقانه مسکالین
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 12:37  توسط علی مونتی  | 

 

 

بعضی حقایق و مسائل ها هستن که آدم وقتی می فهمدشون  یه لحظه دنیا به چشمش تیره و تار میشه  و شروع میکنه به چرخیدن و عین این کارتون ها ، دور سر آدم یه سری اردک و ستاره شروع میکنه به چرخیدن!

بعضی هاش الان خاطره ش برای آدم شیرین شده و بعضی هاش هم نه٬باز  تلخ  می کنه ذهن آدم رو .

 اوایل فکر می کردم که بچه رو از بیرون می خرن. بعد به این نتیجه رسیدم که زن و مرد ازدواج می کنن و بعد روی تخت زانو می زنن و  دعا می کنن و خدا بهشون بچه میده و بعدترش یه ذره که بزرگتر شدم  آخرین نتیجه گیریم در مورد بچه دار شدن یه چیزی   مثل جفت گیری ماهی شد.یعنی این اسپرم های زن و مرد در ساعت های معینی از شب  در هوا به پرواز در میان و با هم مخلوط می شدن  و دوباره اون ترکیب مخلوط شده بر می گشت توی رحم زن!

دوم راهنمایی بودم . وقتی دوستم روشنم کرد که بچه چه جوری درست  میشه و من رو از  اون تخیلات اشتباهی  که در مورد کارهای خاک تو سری داشتم در آورد . بد جور قاط زدم. اون بنده خدا مثلا  خواست یه خورده آرومم کنه و دلداریم بده ، گفت این یه کار طبیعیه و حتی مامان و بابانمون هم همین کارو کردن که  ما  به وجود اومدیم ... داد زدم سرش که.. نه!....تو رو نمی دونم ولی مال من اینجوری نبوده!!

بعدش تا یه هفته با مامان بابام سر سنگین بودم  وقتی به روابط پلیدیشون پی بردم  چشم نداشتم ببینمشون .

حقیقتش هنوز که هنوزه با این مساله زیاد نتوستم کنار بیام آخه چه کاریه. چه احتیاجی به این همه کثافت کاری و عملیات شنیع هستش!

همون مثل ماهی آدم ها بچه دار می شدن به نظر من بهتر بود و این همه دردسر و شر به همراه نداشت.

حالا شما توی کامنت بگین  بچه گی تون در مورد کارهای خاک توسری چه تصوری داشتین.فکر کنم حرفای با مزه ای داشته باشین

 

  پن : اگه روتون نشد بگین واسم خصوصی بذارین

 

اینم یک از دوستای خوبم لینکش رو گذاشته دیدنش خالی از لطف نیست

http://s3.picofile.com/file/7596607204/maman_yek_tokhm_gozasht.pdf.html


برچسب‌ها: طنز مسکالین
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 12:36  توسط علی مونتی  | 

 
 
انقدر يه قدم مونده به موفقيت كله پا شدم !! مي ترسم توي موسيقي هم اينطور بشم.

 با دوستم ميثاق ۶ ماه پيش گروه بنفش رو پايه گذاري كرديم و اولين آهنگمون هم نهايتا ۳  هفته ديگه ضبط ميشه و سه ماه ديگه هم اولين كليپ گروه بنفش براي ضبط آماده ميشه....

برام انرژي مثبت بفرستين و آرزوي موفقيت كنين

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: روز نوشت مسکالین
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1391ساعت 12:35  توسط علی مونتی  | 

 
 

دستم مي لرزد. توي جيبم پنهانش مي كنم . مي خواهم كه بنويسم. اما تو نيستي و بهانه اي نيست و شفيره كلمات روي مخچه ام باقي  مي مانند و آرام راه می افتند روی اعصابم و مي خواهم سرم را محكم  بكوبم و اين مخچه سنگين شده را پخشش كنم روي ديوار و سرم را سبك كنم .

چقدر با نستعليق موهايت شعر مشق كردم . با قهوه اي قجر چشمانت تا صيح زنده  ماندم و بيدار  و هزار و يك شب حرف ناگفته را با طنين نفس هايمان به هم بافتيم و دست به هم گره زديم و نقش و نگار بوسه هايمان  چنان نقش خيالي در  ذهن من حك كرده كه چيز به غير از تو نمي توانم بنويسم .

دلم براي همه چيزت چه زود تنگ شد.به آشپزي كردنت ، آب را با شيشه سر كشيدنت ، به آن” اح…مق” گفتنت ،      آهنگ  زنگ  گوشيت درست وقتي  كه جاي حساسي بوديم و من را 5 متر مي پراند هوا ، حتي آن عروسك مسخره توي تختت كه از تو چه پنهان  چشم نداشتم ببينمش و مي خواستم يه  جوري سر به نيستش كنم  . خاك بر سرمان  عروسك هم نشديم. هر چند قول مي دهم كه وقتي تو نباشي  از بيهودگي ، قلب و مغزم به همان  كاه، پنبه تبديل شوند  و كم كم به مترسك غمگيني تبديل شوم كه با كلاغ ها روي هم مي ريزد ولي هنوز باز دستانش به خاطر  تو  مي لرزد ... دستانش به خاطر تو مي لرزد ...


برچسب‌ها: عاشقانه مسکالین
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 12:34  توسط علی مونتی  | 

به کسب مدال ف .ی ل .ت .ر ینگ نائل آمدیم
 
آه خیلی دوست داشتم یه روزی فیلتر بشم!.... آخه خیلی کلاس داره!... چند نفر هم بهم کنایه زده بودند که برو بابا  تو که ادعات  میشه که وبلاگ نویسی و این حرفا تا حالا یه بار فیلترت کردن؟ و دهن ما بسته می موند. ولی حالا چی ی ی ی ی داداش ؟!.... وبلاگم رو ف.ی.ل.ت.ر کردن. هرچند خیلی سعی کردم که پا روی دم خیلی ها نذارم. ولی فیلی شدم و خودم هم نمی دونم واقعا واسه چی ... آخ چرا ...؟!... راستی این که چیزی نیست از پ. ل .ی.س ف.ت.ا  هم بهم زنگ زدن و گفتن که بلند شو بیا واسه پاره ای از توضیحات !... خلاصه ما داریم میریم پیش . س.ت.ا.ر  ب.ه.ش.ت.ی.

با شیخ الشیوخ علی مونتی ٬ نویسنده و نمایشنامه نویس ٬ کارگردان٬ بازیگر ٬ نوازنده و موزیسن ٬ صداپیشه ی طناز و اهل ذوق و هنرتون وداع کنید که با قلبی آرام و روحی مطمئن احتمالا به ملکوت خواهیم پیوست. راهمان جاوید و مستدام باد.

این پست برچسب ندارد

 

آدرس  جدید ما را در پست هایتان لینک بنمایید تا مشتاقانمان آلاخون والاخون نشوند


برچسب‌ها: ناکامی مسکالین
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 12:33  توسط علی مونتی  | 

گيم اور!!
 
اجازه خدا ؟

میشه ورقمو بدم؟

میدونم وقت امتحان  تموم نشده!

ولی خسته شدم

.

.

.

 آه! این داستان مورچه ای رو که ۹۹ بار یه دونه ای رو  از  دیوار  می بره بالا و می افته و یه فرمانده شکست خورده داشته تماشاش می کرده و به غیرتش بر میخوره و می ره جد و جهد میکنه و با باقیمونده لشکرش دشمن رو شکست میده  ... مگه   دستم به اونی که این داستان رو ساخته نرسه...


برچسب‌ها: ناکامی مسکالین
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 12:32  توسط علی مونتی  | 

 
 
این چنین حکایت کنند در تاریخ منطق السیر شیخ علی مونتی ٬که روزی در محضر شیخ زنی به غایت لوند بیامدندی و مریدان کف و تاید درهم بیامیزندی. شیخ بر او بزدندی  لبخندی و گفتی : چه خواهی؟!

آن زن لولی وش بگفتی : که ای شیخ  به دادم رس! شویی دارم از شاگردان ماضی تو! او تعالیمت را در راه نا ثواب به کار می بندد!...  مخ داف ها می زند و رابطه تحت الارض دارد و به من خیانت می کند و اما هر چه می کنیم نتوانیم مچ او را بگیریم و او کار خود کند و دم در تله ندهد و من مستاصل. می خواهم دادم را از او بستانی . این تو بودی که به او ترفند یاد دادی و علم خافیه به او آموختی و   حال ( لام به کسره ) او  هیچکس حریف وی نباشد و او کار خود کند. کمکم کن تا به دامش اندازم و مهریه ام را بستانم و خود را خلاص کنم .

شیخ گفت : این مسائل به ما مربوط نمی باشد اگر  از  هفت عالم عشق سوالی داری بپرس؟ْ

زن یه چشمان شیخ خیره شد و گفت : آن را از بحرم  ! انت باب الشهر  العشق. تو خودت همانی  که در عنفوان جوانی مهد آرزوی دختران ایران زمین ٬ همچون تمدن بین النهرین ٬ پایه گذار اولین فقه و تمدن ربودن قلب و چیزهای دیگر بانوان باستان تا جهان مدرن ٬و رب النوع عشق ورزی بودی . هنوز بناهایی که خاخام ها به یادت ساخته اند ٬ در مصر و مکزیک و رم و دیگر تمدن ها گم شده پا برجاست. آن همه بتکده برای  پرستش ات بر پا شده بود دهان ابراهیم سرویس شد تا چندتایش را به زور بشکست تو خودت خدایی لامصب! . به قول داریوش " رو به تو سجده می کردند دخترها! "...

 شیخ  مونتی بر آشفت و به ریش خود چنگ بزد و بکند و فریاد بزد : خاموش ای ملعون ! ما بودیم ولی حالا نه دیگر انقدر ! کفر نگو ای مار خوش خط خال...

مریدان همه از این سخنان قفل در هنگ  کرده بودند. شیخ نعره برسرشان زد که چرا نشسته اید!! بر خیزید و نعره بزنید و بر سر روی بکوبید و جامه بدرانید و تا فردا  آواره بیابان شوید تا من با این زن تنها باشم!

مریدان فی الفور چون اسپند بجهندی و مجلس گرم کردی و اسفا و واویلا  سر به دادندی خشتک بدریدندی و جوجه بخریدندی و به کوه کمر آواره شدندی

شیخ با غضب به آن زن نگاه کرد و گفت علاج صعبت را می گویم به شرطی که عهد کنی دیگر پا به محضر ما نگذاری که چون بار دیگر بیایی همه مریدان ار سخنانت در کفر شوند

زن گفت: باشد.

شیخ پرسید : وویس ریکورد داری ؟

زن گفت : لا

شیخ پرسید : ام پی تری پلیر تو را باشد؟

زن جواب گفت : نی

شیخ گفت : بمیری گوشی داری؟!

- آری

خب به هنگامی که از خانه برون شدی و شویت در خانه تنها ماند . گوشی را به حالت ضبط صدا٬ مکانی که شویت بیشتر آنجا جلوس می کند پنهان بدار. چند بار این کار را کنار تخت خواب و جایی که موبایل آنتن میدهد انجام ده این بار دست خالی نمی مانی !

و بعد شیخ به آسمان نگاه کردی و بر زمین سجده کردی و گفتی: خدا یا توبه !!


برچسب‌ها: طنز مسکالین
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 12:32  توسط علی مونتی  | 

 
 
از اونجا که آخر دنیاست ٬ من و خواهرم نیرا تصمیم گرفتیم که هرچی هنر داریم بریزیم بیرون و یک فیلم طنز از خودمون درست کردیم که این دم آخری هم باقی الصالحات بشه. هم این که این وبلاگ شده عزا و ماتم ٬ یه خورده میاین اینجا شاد باشین .

 این پیژامه گل گلی نیرا تو فیلم قبلیمون  توی دنیای وبلاگی خیلی معروف شد و .... خب بقیه شو دیگه نمی گم می تونید فیلم رو ببینید

 دانلود فیلم با کیفیت خوب

 

 دانلود فیلم با کفیت متوسط

  

پ ن : کسی هست که ساکن استان خوزستان باشه ؟ واسه پی گیریه یه کار خیر به کمک یه نفر که ساکن خوزستان یاشه نیازمندیم.

پ ن ۲ : دوست خوبم آقای ایرج صادقی کارگردان تئاتر برای اجرای نمایش ( کودک ٬ یزرگسال )  بازیگر میخواد . اون هایی که که تئاتر کار کردن  یا فکر می کنن از عهده ش بر میان تلفنشون رو به همراه بیوگرافی و سابقه کار شون رو  کامنت خصوصی بذارن تا باهاشون تماس گرفته شه


برچسب‌ها: کلیپ های مسکالین
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 12:31  توسط علی مونتی  | 

 

 

مي گن 23 تا 25 دسامبر 2012 ( سوم تا پنجم دي 91) زمين سه روز تاريك يا شايد  تخريب مي شه.

ناسا  كلي پيش بيني كرده كه مركز كهكشان راه شيري و خورشيد و زمين مي رن توي فلان ابر قطور كيهاني و  بهمان هم ترازي جهاني پيش مياد و بُعد سوم صفر ميشه  و بعد ميره بعد چهارم  و در كائنات تغييرات بوجود مياد و ما با يك جهان جديدي رو خواهيم شد . بعد نصيحت كرده  كه توي اين سه روز ظلمات، آرامش رو حفظ  كنيم ، عزيزانمون رو در آغوش بكشيم ؛بخوابيم، مناجات كنيم  و نترسيم . چون اون هايي كه ترس به دلشون راه بدن خواهند مُرد! توي يكي از نظرات، واسه سايتي كه اين مطلب رو به اشتراك گذاشته بود خوندم كه اينا ترفند دشمنانه اسلامه  كه اين مدت زنان باردار مسلمان رو به استرس بندازه و جمعيت نو پاي مسلمين رو  چپ چوله كنه!

من از تاريكي زمين ، از پايان دنيا نمي ترسم. من از اين مي ترسم كه اين زمان هم بگذره و باز همه چيز سرجاش باشه و مثل هميشه باشه . من نگران اينم كه توي اين جهالت و ظلم و ستم باز زنده باشم و ببينم ، ببينم كه واسه خرافه و  توليد تقدس براي سوء استفاده از اعتقادات مردم  هزار كيلو طلا تقديم جاي ديگه بكنن(تازشم مردم هم توش پول هم بريزن!!) و اونوقت مادر شاهين(1 ، 2،  3)    پول نداشته باشه برنج نيم دونه از قرار  كيلوئي 1500 بخره و دو شب به بچه  مريضش نون و خون دل بده  بخوره. من اندوه اينو دارم كه هزاران خداد تومن هزينه نذري و تكيه و دسته و الم و كتل بشه و زلزله زده ها اونجا از سرما بلرزن.

 من از خودم خوف دارم كه روز به روز دارم بدتر ميشم. دارم لاشي تر مي شم. پَست تر مي شم  و باز بعد از اون تاريخ سُر و مُر گنده از خواب بيدار بشم و باز فرصتي باشه كه از اين هم كه هستم ، بدتر بشم.

كينه ها توي پيله سينه ام موندن . مي ترسم زنده بمونم و اين پروانه هاي شوم از پيله در بيان و ترتيب اونهايي كه سالها مترصدشون هستم رو بدن!

 

من از ديدن اين آلت برج ميلاد دردم مي آيد. از ديدن ماشين هاي تكراري،( پژو ، پرايد ، سمند ، پژو ، پرايد ، سمند ،پژو ، پرايد ، سمند ،پژو ، پرايد ، سمن ،پژو ، پرايد ، سمند ،پژو ، پرايد ، سمند، پژو ، پرايد ، سمند ،پژو ، پرايد ، سمند، پژو ، پرايد ، سمند ) حالم بهم مي خوره. از اين بردگي كه روز به روز قفل و زنجيرش نامرئي تر و  ضخيم تر مي شود سير شده ام . مي ترسم اين تاريخ هم بگذره و من زنداني باقي بمونم ....

هوا نبود ، نفس نبود ، قصه به آخر نرسيد ...

 

 

پ ن : کاسپر رفیق وبلاگ نویسمون  توی WwW.AvaCode.ir  داره کولاک می کنه .  می تونید برید و آهنگ های روزی رو  که سلیقتونه برای وبلاگتون بردارید


برچسب‌ها: روز نوشت مسکالین
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 12:30  توسط علی مونتی  | 

 
 

تصميم داشتم در مورد حاجي ديگه پست نذارم ولي خب با خوندن يكي از پستهاي  خواهرم نيرا در مورد حاجي بدجور قلقلكم اومد كه يه پستي بذارم

سال 80 من شغلم آزاد بود و توي صنف پوشاك و پارچه بودم. يه كارگاه توليدي هم داشتم كه لباس عصر و اسپرت تين ايجر توليد مي كرديم .حاجي آدم دقيق و حسابگري بود   و سرش توي حساب كتاب. و هفته اي دو دفعه مي اومدو دفتر كل و روزنامه و اسناد و صندوقم رو چك مي كرد و به قول معروف مي نداخت تو ي چرتكه، يه سري  فحش اول اونجا    مي خوردم  و بعد مي رفت توي كارگاه و روي ميز برش، الگو ها و مدل هايي كه در آورده بودم رو نگاه ميكرد اگه لباس پوشيده بود و آستين بلند و تنه ش به صورت مربع و گل درشت ، شروع مي كرد   به به و چه چه كردن و " اين طرح هنگامه ( هين جا مست ) ست يه دونه ش نيمي مونه ( نمي مونه )

 اگه تاپ شلوارك بود و يه خورده مدلش لختي، شروع  مي كرد دري وري گفتن كه اين چيه درست چردي ( كردي) . مردم رو چرا به گناه مي ندازو ( مي ندازي )

خلاصه داستاني داشتيم . علاوه بر توليد من توي كار پارچه هم بودم و دو سه تا مزون بودن كه مسئول خريدشون بودم و نمونه پارچه  يا  لباس  بهم ميدادن و من مي رفتم از هر سوراخ سمبه اي كه تو بازار بود مي گشتم وپيداش مي كردم. يكي از دلايلي كه خريد هاشون  رو من مي كردم به خاطر ابن بود كه صاحاب مزون ها ، خانوم هاي  خيلي سانتال مانتال و ژيغسان فيله بودن و با اون تريپ قيافه مي خواستن برن بازار نرسيده به چهار سوق كوچيك بازاري ها هاپولي هاپوشون كرده بودن و ديگه اصلا به خريد نميرسيد كارشون  يا اينكه مجبور بودن از متر فروشي خريد كنن كه مقرون به صرفه نبود.

يكي از مزون هايي كه من با علاقه باهاشون همكاري مي كردم  صاحبش  خانوم بازيگري بود  كه توي موميايي 3 رستگاری در بیست و هشت دقیقه و ملاقات با طوطی  بازي كرده .

هميشه توي خيالم به خودم ميگفتم يه روز كه داريم كاليته هاي پارچه ها رو با هم ورق مي زنيم بر مي گرده و زل ميزنه به چشمام و  بهم ميگه علي مونتي جان  چهره ي شما خيلي سينمايي و جذابه ! مي خوام با كارگردانم صحبت كنم نقش مقابل منو توي فيلم، شما بازي كنيد و اين حرفا  و منم در جواب بگم كه حالا سناريو رو بايد بخونم و كارهاي قبلي كارگرداني كه قرار براش بازي كنم رو ببينم . چون من فقط مي تونم بازي زير پوستي متد استانیسلاوسکی رو توي نقش هايي كه بهم مي دن پياده كنم و بازي سنتي و تئاتري از من بر نمي آد!

بگذريم

روال كار من با خانم بازيگر اين بود كه وقتي سفارشاتش رو از بازار مي آوردم يه چك 45 روزه بهم مي داد . الحق هم توي كارش حساس بود و دقيق بود.وقتي مي رفتم پيشش خيلي خوش ميگذشت. كلي مثل آقا ها با خوردني هاي مختلف  پذيرايي مي شدم و بعدش راحت مي تونستم بين اين دختر خوشگلا توي مزون  واسه خودم جولان بدم و نظر كارشناسي  در مورد پارچه ها و مدل ها بدم

يكي از ترفند هايي كه خانم بازيگر واسه فروش كارهاي  مزونش  به كار مي بست اين بود كه فروشنده ها وقتي ميخواستن تن خور لباس رو نشون بدن خودشون اون لباس رو جلوي مشتري مي پوشيدن. يعني اينچنين داف هاي خوشگل و خوش هيكل و هيولايي اونجا مشغول بودن . لامصب گوني  پاره پوره تنش مي كردي بهش مي اومد چه برسه به اون لباس هاي خوش دوخت.

ماه رمضون بود يه روز حاجي، چك هايي كه از مشتري ها گرفته بودم رو داشت وارد دفتر ميكرد . يهو گير داد كه اين خانوما كي هستن كه ازشون  چه  مي جيري ( چك مي گيري)...   ولي فاكتوري بابتشون از كارگاه صادر نشده . گفتم كه واسه اينا من پارچه مي خرم و يه چيزي به عنوان حق دلالي مي گيرم. گفت نه اينا خطرناكن سرت رو با دو تا قر و قميش كلاه مي ذارن و پولتو مي خورن با اينا نقد كار كن. گفتم كه تا حالا روال همين چك 45 روزه بوده و نمي تونم بهمش بزنم. گفت :نه! من الا و بلا بايد بيام ببينم اينا كيا هستن كه باهاشون معامله مي كني.( سن چيم لرينن ماميله الي سن )

هي گفت حاجي پدرت خوب مادرت خوب بيخيال شو . اونجا جاي تو نيست . گفت نه من بايد تحقيق كنم و خلاصه عصري يكي دوساعت مونده به افطار هلك و هلك طاقه پارچه ها رو ريختم توصندوق عقب ماشين حاجي و رفتيم مزون خانم بازيگر. توي دلم خدا خدا مي كردم كه حاجي با صحنه   پرو لباس مواجه نشه!....

رسيديم. زنگ زديم و طبق معمول در بي هيچ سوالي باز شد و رفتيم تو . حاجي طبق معمول كه هميشه يه قدم از من و مامانم جلو تر راه ميره مثل اينايي كه از باشگاه بدنسازي ميان بيرون با زير بغل هاي باد داده در رو  باز كرد و  رفت تو . من كه پشت سرش بودم دقيقا ديدم حاجي مثل اين عروسك هاي بادي  كه سوراخشون ميكني يهو آب ميرن و مچاله ميشن. با ديدن صحنه هاي روبروش  چطور سرش رو انداخت پايين و از خجالت واستاده قوز شد مثل اين كشتي گيرها كه روي دشك شكست مي خورن و موقع دست برنده رو بالا بردن جمع ميشن!

اومدم كنار دستش و ديدم ...چه شود!!!! سمت راست ورودي  دوتا مانكن پلاستيكي لخت واستوندن و ميمي هاشون بيرونه . جلوتر دوتا دختر خوشگل و آكله با تاپ شلوارك كمر و ناف بيرون زده دارن به  خياط توضيح مي دن كه دوست دارن پشت لباس ماكسيوشون ،چاكش تا خط باسن باز باشه و همون لحظه هم  خانوم بازيگر و يكي از كارمنداش كه ديگر سرداف اون مزون بود با چه وضعيت به قول حاجي  مستهجني اومدن به استقبالمون! وكلي تحويل گرفتن حاجي رو و تعارف به صدر مجلس و بساط انواع خوراكي و تنقلات و پهن كردن جلوي حاجي.

حاجي چشم از كاشي هاي كف بر نمي داشت و هي از عقب و جلو و چپ و راست و بالا و پايين دختر و زن و بي حجاب بود كه رد ميشد و حرف هايي در مورد كُپ  واستادن لباس روي   اعضاي مختلف بدن به گوش مي رسيد.اون كارمند خوشگله هم كه هي به حاجي تعارف ميكرد كه تورو خدا يه چيزي ميل كنين جناب و با تضرع آخرش  حاجي گفت : دخترم من روزه ام !!

خلاصه فاكتور ها رو گذاشتم روي ميز و شروع كرديم با ماشين حساب جمع زدن و چك و چونه زدن با خانوم بازيگر و آخرش خانوم بازيگر رو كرد به حاجي و گفت حاج آقا يه خورده اين ماه  و ماه بعد چك سنگين كشيدم ميشه يه چك سه ماهه بابت تسويه بدم و حاجي گفت : نه چه اشچالي ( اشكالي ) داره خدا بركت بده و خانم بازيگر هم چك سه ماهه رو كرد توي پاچه م و برگشتنه توي ماشين هرچي فحش توي لغت نامه يافت مي شد و نمي شد حاجي حوالم كرد كه روزم سوراخ شد! انقدر كه نامحرم ديدم و افطار هم نكرد و به مامان گفت كه دوتا استامينفن كدئين بهش بده  سرش درد مي كنه و از افطار تا فردا سحر رفت خوابيد !


برچسب‌ها: طنز مسکالین
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 12:29  توسط علی مونتی  | 

 
 
كجايي؟! نيستي ؟!!

من و زندان اين صفحه سفيد...

من و جاي خاليت

من و تنگناهاي دلم

من و انتظار

من و گم شدن

من و خاطره كمرنگ چشمانت

من و هزاران من سر در گم

من و هزارن چرخيدن چشم براي پيدا كردنت

من و نقطه چين ناگفته ها

كاش مي آمدي

همه ي واژه هاي تيره بعد از من

با "تو" پر مي شد


برچسب‌ها: شعر مسکالین
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 12:27  توسط علی مونتی  | 

 

من به شدت غمگينم. من حس بدي دارم و از خودم خجالت مي كشم . از اينكه جاي گرم نشسته ام نسكافه ام را مزمزه ميكنم و برايتان اينجا مي نويسم ، آنوقت   هموطنان زلزلزده آذربايجان هنوز سرپناه ندارن. دوباره زلزله 5 ريشتري  مي آيد و ويرانه ها را ويرانه تر مي كند  ، برف مي آيد و  حسرت  يك چكمه پلاستيكي ساده را  مي خورند . به جاي كاشانه  چندتا كانكس قراضه داده اند كه به هيچ دردي نمي خورد. مردم آنجا به شدت ناراضي اند طوري كه غذا هايي كه د.و.ل.ت داده است را پس زده اند و گفته اند غذا به  چه كار ما مي آيد! ما خانه مي خواهيم چرا قول و قرارهايتان را امروز فردا مي كنيد. فقط مي توانم بگويم بترسيد از مردم ناراضي آذربايجان كه  آبستن ستارخان و باقرخاني ديگر هستند و جرقه بخورد و به قصدتان يك  "شاخسيه"  بگويند و حركت كنند ديگر هيچ چيز جلودارشان نيست و  از پشت صندلي ها و ميزها و بالاي  بالكن هايتان شما را ميكشند پايين .

 به اميد اين آغايان عظام نمي شود نشست. باچند  نفر از از دوستان وبلاگي تصميم گرفتيم دوباره فراخوان بدهيم تا  در فراموشي ها و اهمال كاري آن بالايي ها  كه از انسانيت فقط دو حرف اولش هستند ، سهيم نباشيم. يك نفر معتمد ساكن شهرستان هريس  پيدا كرده ايم كه خود را وقف زلزله زدگان كرده و از طريق ايشان ميتوانيم كمك هايمان را مستقيم به دست هموطنانمان برسانيم. خب کیا با من یا علی هستن ؟!

 

لطفا هر وبلاگ يك رسانه باشد و يك پست را اختصاص بدهد به اين فراخوان

 

پ ن :  دوست وبلاگی خوبم آنا آرین  فیلتر شده  الان اینجا می نویسه   http://anaarian.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: کارهای خیریه مسکالین
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 12:26  توسط علی مونتی  | 

تقدیم به ارغوان"...من  تمام طلبت از دنيا را مي دهم ".ارغوان اين را گفت و دست  كرد توي موهايم. ناخوداگاه  سرم را بيشتر توي  آغوشش  فرو بردم . صداي آكاردئون نوازنده دور گرد در كوچه ي پاييز زده از دور نزديك ميشد . ملودي هاي غلط ش به گوشم مثل سمفوني جاودانه اي مي آمد.. انگار بي تابي و انتظارهايمم،  شراب 32 ساله  اي شده باشد و آن را را  لاجرعه  سر كشيده باشم. بيشتر جمع شدم و در خلسه اي عميق گم شدم. مثل سگي كه به دمش رسيده باشد.مثل گم شدن استاد ابوالحسن صبا  در صحراي شام  و در آن نزديكي به مرگ ،قطعه زنگ شتر را نوشت و نواي گمشده ذهنش را  جاودانه كرد ...

 

اين پست ادامه داشت ولي يهو ذهنم كور شد عيب نداره  بعضي حرف ها را بايد گذاشت وقتي خيلي دير شد ، زد!. خودت هم مينيمال دوست داشتي !!


برچسب‌ها: عاشقانه مسکالین
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 12:26  توسط علی مونتی  | 

 

 

در كتاب تجربه  الاوسيا اين چنين آمده ست كه  روزي در محضر شيخ علي مونتي ( مستدام النفسه)  مريدان همه بنشستندي و از بحر علم شيخ ، قطره اي  نصيب و محظوظ شدندي  و سفر جستجوگرانه به درون آغاز كردندي به و صلح درون  نزديك. عده اي از ناكسان و اراذل شهر دور هم جمع شدندي و بازي قاپ انداختي و  اوقات به بطالت بگذراندي. يكي از فرومايگان بگفت تفريحي  تازج ( نو ) بيافتم  كه برويم و سوالي صعب از شيخ بپرسيم و او پاسخي بنيان افكن دهد و مريدانش  جنبه نباشد و برخيزند و نعره بزنند و كولي بازي در آورند و  خشتك جامه بدرانند وكلاس به هم بخورد و  ما ببينيم و بخنديم. دوستانش گفتند الحق كه تو ملعون تر از ملعون هايي و راهي كلاس درس اوستاذ شدند

چو رسيدند  ديدند كه مريدان گوش به گوش بنشسته اند و كلاس غرق در سكوت است و شيخ علي مونتي ميفرمايد : سعادت خود را دنبال كنيد و ببيند كجاست و از پيگيريش هراسان نباشيد  ا گر كاري كه انجام مي دهيد، خود انتخاب كرده ايد  و از آن لذت ميبريد اين خود سعادت  است . من نمي توانم حقيقت و سعادت  را به شما نشان بدهم ولي راه رسيدن به آن را مي توانم و  اين نه همان بهشتي است كه در جايي ديگر باشد بل نيروانايي است در ميان آشوب زندگي ...

يكي از آن بي ادبان بي مقدمه پرسيد  : يا شيخ حال كه از سعادت و حقيقت گفتي ، نقش دين را نيز در اين حقيقت و سعادت  در نزد آدميان  بگو و كدام دين به حقيقت نزديك تر است  بعد با ريشخند به همراهنش روي تافت و چشمكي بزد و زير لب گفت : هان ! عدس هاي ابابيل ( دوربين موبايل ) خود را روشن بنماييد  كه حال  استاد جواب بدهد و  مريدان چون فنر بجهند و تكنو بزنند و بعد در مترو بلوتوس كنيم كليپ را.

استاد گفت : همه ي اديان در زمان خودشان حقيقت داشتند.  اگر بتوانيد جنبه ي ماندگار حقيقت آن را كشف كنيد  و آن را از كاربرد هاي مقطعي جدا سازيد ، مي توانيد  باب حكمت آن را بدست آوريد

مريدان اين سخن بشنيدند و قلم بدست گرفتند و بنوشتند و بعد منتظر ديگر سخن شيخ شدند . اوباش به مجلس چشم چرخانيدند  مريدان  سر در گريبان  درس و اين سخن شيخ بودند و كسي عنان از كف اش بيرون نرفت و اراذل  ضايع بشدندي . شيخ  به اوباش بفرمود: برويد خودتان را اسكل كنيد اي سفيه هان  و مريدان همه برگشتندي و با انگشت آنها را نشاند دادي و بخندي و آن نادانان از خجالت فرار را بر قرار ترجيح بدادندي


برچسب‌ها: طنز مسکالین
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1391ساعت 12:25  توسط علی مونتی  | 

علي گاگاري

 

نظر به اينكه پست روزی که یک استعداد نهفته در خودم کشف کردم  به مذاقتون خوش اومده اين پست رو هم اختصاص ميدم به خاطرات عنفوان نوجواني و  بلاي نادري  كه سر من اون دوران اومد.

جونم براتون بگه يه زماني  محل ما خيابون سرتيپ فكوري٬  در  دهه 70 براي خودش برو بيايي داشت و جزو محله هاي سوق الجيشي به حساب مي اومد. به خاطر اينكه  4 تا مدرسه دخترانه در رده مقاطع تحصيلي مختلف محاصره ش كرده بودنش. يكي مدرسه راهنمايي سلمان فارسي بود كه توي خود خيابون بود و همچنين راهنمايي شبانه زينب   و دبيرستان هشتم شهريور و دبستان مهد تربيت  ، كه يك چهار ضلعي  تشكيل ميدادن كه از ساعت 12:30  اونجا  به يك كلوني سرمه اي رنگ  تبديل ميشد . و دخترمدرسه اي ها با  مانتو فرم و مقنعه همه جا رو اشغال مي كردند  و باز اين اتفاق ساعت 6.30 بعد از ظهر اتفاق مي افتاد .خلاصه براي هر رده سني و سليقه اي محل ما چيزي براي عرضه داشت.

خونه ما كه تقريبا درست روبروي مدرسه سلمان فارسي بود و از پشت بوم راحت ميشد ورزش صبحگاهي و زنگ ورزش و مسابقاتشون وجشن ها و همچنين سخنراني ناظم و مدير رو ديد و شنيد. البته من نمي رفتم اون بالا ديد بزنم ها ! اون موقع هم لذت ديد زدن رو درك نمي كردم و مي گفتم  كه چي بشه از اين فاصله نگاه كنم  و هميشه مرد عمل در فاصله نزديك بودم !

خدا بچه محل ها رو هر كجا هستن سلامتشون كنه . همه شون هر كجا بودن سعي مي كردن يكي از سانس هاي 12:30  يا 6:30 جلوي درخونشون حاضري بزنن و  يه  مخي بزنن و تیکه ای بندازن . بچه هايي كه پايه ثابت بودن اسماشون از اين قرار  بود

مهدي خال ( مهدي خالي بند ): تازه از خدمت برگشته بود و غير ممكن بود كه ظهر، چنار هاي لاغر پيزوري  جلوي خونشون رو كه آدم فكر مي كرد دارن خشك ميشن رو آب نده.چه زمستون و چه توي برف و بارون .و انقدر  اينكارو كرد كه اين درخت ها الان مثل چنارهاي 100 ساله يَلي هستن واسه خودشون!

 محمد ملقب به ممشون:   از اون بچه درس خون ها بود كه دوسال زود ترخوندن كنكور رو شروع كرد ولي واسه استراحت و هوا خوري مابين درس ٬ ساعت تعطيلي مدرسه دخترونه  رو انتخاب كرده بود

محمد سه ( چون دوتا ديگه محمد داشتيم اينو بهش مي گفتيم محمد 3 ): از ما خيلي كوچك تر بود ولي  دوست داشت با ما بُر بخوره و در محضر ما چه تلمذ هايي كه نكرد!

حامد سيريش ( وبالي بود براي خودش ): خدا بيامرزدش سال پيش فوت كرد. اونم سنش از ما كوچيك  تر بود وداداش بزرگش سپرده بود كه باهاش نپريم و چشم و گوشش رو باز نكنيم ولي دائما دور و بر ما با دوچرخه مي پلكيد و ول كن هم نبود و بچه ها از دستش شكار بودن. خيلي پرو بود كه من اين استعداد پرو بودنش رو كشف كردم و در جهت مثبت ازش استفاده كردم و شد چاپار ما!  و به هر دختري مي خواستيم نامه يا تلفن  بديم يا نامه بگيريم ٬مسئولیت نقل و انتقالش رو انداخته بودم گردن اين بچه . قيافه ش مظلوم بود و   baby face  و كسي بهش شك نمي كرد

شاهين : الان يكي از قديمي ترين و بهترين دوستاي صميمي منه. اون زمان هم زمان با يه دختر دوست شديم و  رقيب عشقي هم ديگه شده بوديم  . من براي اينكه شاهين رو آچ مز كنم يه بار  تلفني شروع كردم با اين دختره صحبت كردن و يه  چيزهايي  الكي گفتم كه دختره شروع كرد به فحش دادن به شاهين و من هم  با اين كيت هاي جاسوس تلفني ( يادتون هست ؟!) كه صداي تلفن رو مينداخت رو راديو اف ام قشنگ همه حرفامون رو روي نوار كاست ضبط كردم وتحويل شاهين دادم و هنوز اون نوار رو شاهين داره و بعضي وقت ها گوش ميديميش و مي خنديم .

امير كلاسور:  آخه يه بار به يه دختري كه كلاسور بغلش بود و چسبونده بود به سينه هاش  تيكه  انداخت و گفت كاش من جاي كلاسورت بودم و دختره هم برگشت و گفت اگه اينطوري بود كه انقدر كتاب  لات مي ذاشتم تا جر بخوري و از اون به بعد   اسم  امير كلاسور روش موند.

حسن راكي ( چون قيافش مثل استالونه بود) : اونم از اون بچه درس خون ها بود كه دانشگاه قبول شده بود و حالا افتاده بود توي خط

و ...

منم كه علي واليوم :  به اين دليل  اسمم رو گذاشتن علي واليوم چون سر صف  صبحگاهي واستاده مي خوابيدم و هميشه ژولي پولي و شلخته بود و انگار از تختخواب بلندم كردن

 

 واژه دختر توي حرف زدن بين خودمون بر اثر  گفته شدن زياد  تبديل شده بود به "چوخچر  chokhchar" مثلا مي گفتيم اين چوخچره ( دختره ) هشتم شهريور ميره .ما  از روي مانتو مقعنه اين دخترا  حفظ بوديم كه كدوم  رنگ مانتو مقنعه براي كدوم مدرسه ست.  .  فكر كنين!!  اكثر دخترا  مدل موي فرق وسط و ابرو پاچه بزي و سيبيل كمرنگ  ،با اون رنگ دلگير مانتو مقنعه كه بعضي وقتا گچي يا خاكي بود و حتي خوشگل ترين دختر هم  توي اون  لباس شبيه اين زمين شور ها ميشدن، چه عشقي  مي كرديم واسه خودمون با ديدنشون .  الان طرف با بيكيني و موهاي اكستنش فر درشت و سولاريوم و همه جاي بدن ليزر شده مياد جلومون وایمسته و عشوه میاد   و ميگيم خداااااافظ بابا ... بيا اينور دارم تلويزيون نگاه مي كنم !

 

بين پسرها  اون موقع هم  دو تا تريپ مد شده بود يكي تريپ هوي بود كه شلوار جين مي پوشيدن  و پیرهن روی شلوار  و اين زبونه كتوني رو تا ميتونستن مي كشيدن بالا،تا دمپاي شلوار بره پشتش

يكي هم كه مدل رپ بود كه موها رو يه وري مي زدن و پیرهن  رو مي كردن توي شلوار و يه كمربند كلفت كه روي سگكش  501  نوشته بود  (واي چه  قدر نوستالوژي بازي شد! و آهنگ آهاي دختر چوپون سياوش و كي اشكتو پا مي كنه  ابي و كاشكي كاشكي دوسم داشتي شهرام شپره و...)

 وقت امتحانات ثلث دوم بود .يه روز  ظهر از  مدرسه برگشتم و ديدم مامانم مثل مير غضب نشسته . نه سلام ، نه عليك ... بهم شروع كرد فحش دادن كه من از گه سگ نجس تر شدم و به درگاه خداوند چه گناهي كرده كه يه بچه كافر نصيبش شده و بايد از اين محل رفت و خدا اين دختراي  عزازيل  و موزازيل ( برادر ناتني عزازيل  مثل گيدورا و گودزيلا  ) رو خدا به زمين  گرم بزنه و به اسفل و سافلین واصل کنه ...

منم قيافم شده بود عين علامت تعجب ! من كه همه نامه ها و يادگاري ها  دوست دخترامو يك جاي امن قايم كردم پس ديگه چه مشكلي  پيش  اومده ؟! خلاصه كاشف به عمل اومد كه از يكي از اين مدرسه دخترونه ها زنگ زدن كه شماره پسر شما رو توي جيب چند تا دختر پيدا كرديم. اين سري ناديده مي گيريم ولي اگه يه بار ديگه همچين چیزی ببینیم به كلانتري خبر مي ديم. دوباره يك  dead line  برام تعيين شد كه صبر كن بابات عصري بياد !

داشتم غالب تهي مي كردم اين سري ديگه مثل سري قبل نبود كه بشه ماست ماليش كرد. اي خدا چيكار كنم ، چيكار نكنم. با خودم گفتم من كه عصري مُردم، بذار دَم آخري برم تك تك اين مدرسه هاي تحت استحفاظيم ببينم كدومشون زنگ زدن .اگه قراره ناكارام كنن توي مدرسه وسط اون همه نازو نعمت باشه نه توي خونه و در يك كنج و گمنام! خلاصه دوباره از خونه زدم بيرون و اول رفتم جلوي در دبيرستان هشتم شهريور . فراش مدرسه دم در بود. نفسمو توي سينه حبس كردمو و گفتم با مدير كار دارم و فراش هم نه حرفي و نه سخني و دست منو گرفت وبرد توي مدرسه و همون لحظه هم بچه هاي مدرسه به صف داشتن مي رفتن سركلاساشون و درست حس يه بره ي سفيد  مظلوم چشم آبي با يه پاپيون ياسي رنگ به دور  گردنم رو داشتم كه رفته توي دره ي گرگ هاي چشم سرخ!

 با فراش رفتيم دم در اتاق مدير . فراش بهم امر كرد كه اينجا منتظر باشم و رفت توي اتاق. دو تا چوخچر  هم واستاده بودن اونطرف تر  و داشتن گريه مي كردن و اولي مي گفت : تقصيره توئه  دومي مي گفت : نه تقصير توئه!!

خلاصه در باز شد  و فراش منو برد توي اتاقي كه دورتادورش خانوم معلم و ناظم و معلم تربيتي و خود مدير نشسته بود. اون دوتا دختري هم كه گريه مي كردن هم با من هلك و هلك اومدن تو و باز شرو ع كردن آبغوره گرفتن كه "خانوم به خدا ما تقصير نداشتيم" و از اين حرفا و يك فضاي رقت انگيزي به وجود آوردن كه كلا هر چي حرف پيش خودم آماده كرده بودم توي ذهنم قاطي پاتي شد.

خدا خير بده خانم مدير رو، خيلي قيافه مهربون و محجوبي داشت و به دخترا با دست اشاره كرد كه بسه ! و رو به من كرد و پرسيد : چي شده پسرم ؟!

جريان رو گفتم كه از يه مدرسه اي كه اسمش رو هم نگفتن زنگ زدن و گفتن كه شما ره خونه ما رو توي جيب چند تا از محصلاشون پيدا كردن و ما بقي قضيه ها. من هم چون خونمون يه خورده پايين تر از اين مدرسه ست گفتم كه شايد شما بوده باشين و الان خيلي برام بد شده و پدر مادرم منو خونه راه نمي دن و فصل امتحاناته و من خيلي بچه خوبي ام و اصلا از خونه بيرون نمي آم و اين حرفا!

 مدير اسمم رو پرسيد. فاميلم رو  پرسيد.آدرس خونمون رو پرسيد.معدلم رو پرسيد.بعد يه نگاه به ناظم كرد ناظم يه سر به معني منفي تكون داد.  به معاون و معلم تربيتي هم به همين ترتيب. خانم مدير گفت از مدرسه ما كسي زنگ نزده.

خودمو كردم  عين اينهايي كه ننه باباشون مي ميره و وايميستن جلوي در مسجد و با مظلوم نمايي گفتم "حالا من چيكار كنم حالا بايد كل مدرسه هاي منطقه 6 رو  دوره بگردم ببينم كي بوده !" كه يهو اون دوتا چوخچر كه داشتن گريه مي كردن پقي زدن زير خنده. مدير و ناظم و بقيه هم خندشون گرفت. برگشتم  چوخچر ها رو نگاه كردم با غيض و گفتم : مي خندين ؟!!!!!!!!!!!!  اونا خندشون بدتر شد.

 خانم مدير دمش گرم گفتش شما خودتو ناراحت نكن. تلفنت رو بده من زنگ مي زنم خونتون با مامانت صحبت مي كنم و مي گم كه اشتباه شده. اسم پسر من هم علي ِ . علي ها همشون پسراي خوبي ميشن و شما هم از وجناتت معلومه كه موقعي كه بچه هاي اين مدرسه تعطيل ميشن براشون مزاحمت ايجاد نمي كني و بچه درس خوني هستي و يه پيغامي هم دارم كه از طرف من به همه دوستات و پسرها  برسون و اون اينه كه از اين به بعد یه دوره ای شده که  پسرا بايد مواظب خودشون باشن نه دخترا !  ....حالا برو پسرم به درس و مشقت برس .

 واقعا خدا خيرش بده اگه اون رفتار درست و اصولي را در قبال من نداشت معلوم نبود كدوم باغچه بابام سرمو برده بود و از بيخ پِخ پِخ كرده  بود و وقتي رسيدم خونه ديدم كه آره زنگ زدن و گفتن كه اشتباه شده و قضيه به خوبي و خوشي تموم شد.

 

خب اسم اين پست علي گاگاري بود و الان كه نوشته رو مي خونين از خودتون مي پرسين  اين اسم چه ربطي داشت به اين پست. خب شما در نظر بگيرين كدوم پسر هم سن و سال اون موقع  من مي تونست ، ساعت مدرسه  بره توي مدرسه دخترونه و با كلي هلوي پرزدار و پشمالو مواجه بشه

همچنين يه بار هم آرايشگاه زنونه زماني كه باز بود رفتم كه پستش اینجا هستش

 

آقايون و آقا پسر ها مواظب باشيد نوشت : خانم مدير نزديك  16 سال پيش به من گفت " پسرا بايد مواظب خودشون باشن نه دخترا"

 

پ ن : امیدوارم با این پست خندیده باشین . حس سگ حیرونی رو دارم که صاحبش رو گم کرده  و داره همه جا رو بو می کشه. شاید خنده شما تحسی ما رو ببره


برچسب‌ها: طنز مسکالین
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 12:24  توسط علی مونتی  | 

 

 
 

 

 

 

از ساعت ۹ شب تا سه صبح روی تخت تتو بودم

 ساعت اول بگو بخند... ساعت دوم موزیک بازی... ساعت سوم داش علی یه شات بزن... ساعت چهارم  جوینت هم داریم... ساعت پنجم گه خوردن!

 

پ ن : این طرحی که زدم سالهاست توی ناخوداگاهمه


برچسب‌ها: روز نوشت مسکالین
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 12:23  توسط علی مونتی  | 

 

 

من توي يك خانواده كاملا مذهبي بزرگ شدم.   اون زمان ها كه اكثر خونه ها ويدئو داشتن ، ما نداشتيم. ماهواره هم ايضا نداشتيم.( الان هم كه ماهواره خريديم  فقط كانال هاي شبكه داخلي و صداي آمريكا و بي بي سي و بقيه كانال ها قفلن!!!!) نوار هم كه فقط موسيقي سنتي اجازه داشتيم، گوش بديم  و به قول حاجي چيزي به غير از اين مبتذل بود و اگه ميومد ميديد كه همچين آهنگايي داريم گوش مي ديم قشقرق به پا ميكرد. من تا سن 16 سالگي دقيقا نمي دونستم كه ابي كيه، داريوش چه جوري ميخونه و اكثر اسمهاي خواننده هاي اونور آبي و ترانه هاي ماندگارشون برام نا آشنا بودن.همچنين خيلي از فيلم هاي كلاسيك و ملودرام و اكشني كه جزو  بديهياتيه كه اكثرا ديدينش،  من تا اون سن  نديده بودم. مثل  بن هور، 3 گانه پدر خوانده ،جن گير ، بانوي زيباي من ،اشك ها و لبخندها، كت بالو، شعله 1و 2 ... ، راكي ، رامبو ووو.. كما اينكه يك سري شون رو هنوز هم نديدم.( يك سري فيلم ها + كتاب بوف كور صادق هدايت رو گذاشتم واسه يه زماني ببينم و بخونم كه حس كردم حسابي پخته شدم. نمي دونم تا حالا با  اين تجربه مواجه شدين كه يك فيلم يا كتاب  رو دوران بچه گي ديدين يا خونديد  و حال دوباره توي سن ميانسالي همون فيلم يا كتاب رو ميبينيد يك برداشت و لذت كاملا متفاوت براتون به وجود مياد  )

مامانم هم كه بدتر از بابام. اصلا كلا موسيقي و ساز  رو حروم مي دونست. سر پاكي و نجسي انقدر ما داستان داشتيم كه من شده بودم يك رساله متحرك و احكام هر چيز رو مو به مو مي دونستم و ديگه  جونم براتون بگه كه قرآن رو با  ترتيل  و  نماز شب خوندن  ودعاهاي مفاتيح  و خواص مقدار ثوابش رو حفظ بودن و روزه گرفتن و اين حرفا و يك بچه مسلمون تحت چهار چوب تمام عيار.

اما سوم دبيرستان كه سن 17 سالگي باشه  يهو عوض شدم. خودمم هم  هنوز كه هنوزه  فكر ميكنم كه چي شد كه 180 درجه يهو از اين رو به اون رو شدم . شروع كردم مخفيانه به  ابي گوش دادن . بعد داريوش ، بعد سياوش قميشي، بعد ace of base  ، cc catch  ، michel jakson  و...

 

و  بعدش دي ري رين( آيكون موسيقي هيجاني متن )... اولين دوست دختر م پا به زندگيم گذاشت . اسمش سميه بود، از اون سبك دخترا كه از پشت تلفن صدا خوشگل  و قيافه بي ريختن.  خدا سلامتش كنه هرجا هست . خب ديگه خودتون مي دونين كه اولين دوست دختر آدم چه حس آدم نسبت بهش داره و اون موقع تلفن ها آيدي كالر نداشت و رمز اين بود كه يه تك زنگ مي زديم و بعد 5 دقيقه زنگ مي زديم و يا زنگ مي زدم و وقتي  سميه جان گوشي را برمي داشت  مي گفتم : سلام  منزل آقاي گوني پناه؟!

 اگه وضعيت امن بود مي گفت: بله بفرماييد و بعدش صحبت مي كرديم و اگه اوضاع براه نبود مي گفت : نه خير اشتباه گرفتين!

اون موقع مثل حالا نبود كه آدم هم زن داشته باشه ، هم دوست دختر داشته باشه ، هم يه بيوه صيغه اي تو دست و بالش باشه و دو تا رو هم تو آب نمك خوابونده باشه كه اگه يكي رفت سريع جايگزين كنه. اون موقع  آدم يه دونه دوست دختر داشت كلاهشو مي نداخت هوا و دوست دختر داشتن تابو بود و وقتي با دختر مي رفتي بيرون.انگاري كه  داري يك كيلو مواد با خودت جابه جا مي كني و دائما چشمت اينور و اونور مي چرخيد تا مامور نبيننتت و از كوچه پس كوچه ها مسيرت رو انتخاب مي كردي و راه در رو هارو در نظر داشتي. بعدش فرق ماشين راهنمايي و رانندگي و پليس رو از يك كيلومتري بايد تشخيص ميدادي يا اگه ماشين پليس بود بايد از دور تشخيص ميدادي كه براي كدوم ارگانه ، براي كلانتريه يا گشته تهران بزرگه يا منكراته و...

حالا اينا رو گفتم ولي با اين دوست دخترم كه يكسالي با هم دوست بوديم هيچ وقت بيرون باهم نرفتيم. فقط تلفني و نامه نگاري بود وچه نامه هايي و چه ادبياتي

به نام تك نوازنده ي گيتار عشق

محبوبم هنگامي كه در لا به لاي برگ هاي پاييزي قدم مي گذاري به ياد قلب نحيف شيداي من باش كه همچون برگ هاي زرد با شنيدن صدايت مي لرزد و خورد مي شود. آه چه ميبينم، سفينه مرگي كه وقتي تو نيستي در تنهايي آمده است جان من را بگيرد. من با دوستت دارم ها كاشانه اي مي بافم برايت تا در قطره قطره وجودم حك شود كه آمدي و مرا از خود گرفتي... ( ببخشيد بيشتر از اين نمي تونم مزخرف بنويسم چون خودتون مي دونيد كه چقدر قلم فاخري دارم و برام تقريبا غير ممكنه سخيف نوشتن )

 

در آخر هم به يك شعر نامه تموم مي شد

به تو عادت کرده بودم/ ای به من نزدیک تر از من/ ای حضورم از تو تازه /ای نگاهم از تو روشن /به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم/ مثل عاشقی به غربت ...

خب اين نامه ها واقعا به آدم توي اون سن و سال بلوغ خيلي حال مي داد . من تموم اين نامه ها رو قشنگ به تاريخ دسته بندي كرده بودم و گذاشته بودم توي پاكت و از اون جا كه خيلي شلخته بودم انداخته بودم به گوشه از كمد ميز تحريرم.

يه روز از مدرسه برگشتم و ديدم كه مامانم داره يه چيزي رو بلند توي اتاقم  مي خونه و خواهرام  مي خندن. دوزاريم نيافتاد. رفتم دست به آب و لباسامو در آوردم و ريلكس در زدم و رفتم تو ديدم

به به!  تموم نامه ها باز شده و پاكت روي زمين افتاده و اون نامه پر گل و بلبله هم دست مامانمه دستمال گرد گيري و جارو برقي هم وسطه. رنگ از رخسارم پريد. مامانم تا منو  ديد قيافش شد عين فرشته ي عذاب. اول يك ربع تموم منو فحش كش كرد . بعد منو ملحد كافرمحدور الدم اعلام و مايه ننگ خانواده دونست ، بعد گفتش كه بايد از اين محل ما بريم و ديگه آبرويي برامون  نمونده و منم بايد برم يك مدرسه شبانه روزي مذهبي و خلاصه  كلا منو سر تا پا  عين يويو كرد تو چاه توالت و در آورد.بعدش هم گفت صبر كن عصري بابات بياد اين نامه ها رو بهش نشون بدم . اون خوب ميدونه باهات چيكار كنه. اون قديم نديم ها هم حاجي ابهتي برا خودش داشت و من مثل سگ ازش مي ترسيدم .الان رو نگاه نكنيد كه اينجا  پست هاي  طنزي در موردش  نوشتم .

به تته پته افتادم. گفتم : مامان غلط كردم گه خوردم! شيطون منو گول زد و يه خورده جملات  مذهبي قصار و از توبه كردن  حرف  زدم و آرومش كردم .

مامانم به خواهرام يه نگاه تندي كرد و بهشون امر كرد كه  " دخترا بريد بيرون! "

خواهرام جلدي بلند شدن و  رفتن و در اتاق رو بستن و من دو زانو عين اين اليور توئيست  نشستم روي زمين مامانم عين افسر گشتاپو شروع كرد دور اتاق قدم زدن و تك تك نامه ها رو بررسي كردن.

تو ذهنم داشتم صغري كبري ها رو آماده مي كردم كه اگه خواست آمار دختره رو بگيره يه جوري بپيچونم كه اون بنده خدا لو نره. چون مي دونستم كه اگه  مامانم بفهمه  دختره كيه و كجاست ، دم خونشون لشكر كشي مي شه.

مامانم هي نامه ها رو بالا پايين مي كرد و تك تك وارسيشون مي كرد . آخر سر يه نگاهي متفكرانه كرد و گفت : يه  سوال ازت مي پرسم راست و حسيني جوابشو مي دي وگرنه شب به بابات مي گم

تو دلم گفتم : يا حضرت عباس!!

بعدش با قيافه اي مغموم و پشيمون گفتم : باشه راستشو ميگم . فقط تو رو خدا به بابا نگو

مامانم گفت : ذليل مرده! 20 ساله كه من با بابات عروسي كردم يه دفه بهش عزيزم نگفتم . تو اين دختره رو چيكار كردي كه  توي يه خط 10 بار نوشته عزيزم ، من شيداي تو شدم ، عاشقتم، دوست دارم... و اين حرفا ؟!!

فِس شدم! اي خداااا من حالا به اين چي بگم؟!!

واقعا هم يادم نيست  كه براتون بگم اون موقع چه جوابي دادم.ولي اين استعداد رو در خودم كشف كردم كه مي تونم  doctor date خوبي باشم و  در اين زمينه مشاوره بدم و رهنون هاي  داش علي تون  رابطه هاي خيلي ها رو نجات داده و كانون هاي زندگي خيلي ها رو گرم كرده


برچسب‌ها: طنز مسکالین
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 12:22  توسط علی مونتی  |